يحيى دولت آبادى

60

حيات يحيى ( فارسى )

طهران در مدرسه ميرزا زكى در حجره كوچكى با زندگانى ساده‌ئى بسر ميبرد و تدريس مختصرى مينمايد جوانان باذوق آن محل با وى الفت دارند در محضر شيخ هادى از طلاب فاضل و از خواص شمرده مىشود خالى از خودخواهى و تهور هم نيست . بالجمله در ماه ذيقعده سنه 1299 ( يكهزار و دويست نود و نه هجرى ) پدرم ما را باصفهان ميطلبد من از اين مسافرت بىنهايت دلتنگ هستم و گسستن رشته انس و الفت با دوستان طهران بر من ناگوار لكن اطاعت امر پدر واجب است . خلاصه تهران را با نهايت تأسف ترك كرده باصفهان ميروم و از حال و كار پدرم باخبر ميگردم پدرم بعد از اين مسافرت در اصفهان بيشتر محل توجه شده و اين عادت است كه هركس دور شد و نزديك گشت عزت مخصوص مييابد افسوس كه كم‌دوام است . حكومت با او به ظاهر از در الفت درآمده و ديگران هم پيروى كرده مقام محترمى يافته است و چون شيخ محمد باقر كه رئيس روحانيان اصفهان بوده رحلت نموده است مرجعيت پدرم كاملتر شده تا حدى كه محسود ديگران گرديده مخصوصا حاج ميرزا هاشم امام جمعه اصفهان كه پيش از اين قبول عامه داشته و اكنون بواسطه داخل شدن در كارهاى دولتى و ظاهر كردن باطن خويش احترامات او منحصر شده است ببستگى بحكومت سخت با پدرم دشمن شده اما پدرم اعتنائى بمخالفت آنها نميكند غافل از اينكه شايد ظل السلطان او را خواب نموده به آتش حسد دشمنان وى دامن زده كدورتهاى چندين سالهء خود را از او بدست همكاران بىديانتش تلافى نمايد . خلاصه كم‌كم حوادثى واقع ميگردد كه يك اندازه از مقام پدرم ميكاهد خصوصا كه بواسطه ننگى مكان و بدى آب‌وهوا محل اقامت خود را كه در مركز شهر است به محل دوردست تبديل كرده حوزه رياست شرعى خود را جابجا و با يكى از روحانى نمايان معاوضه نموده ميدان تاخت‌وتاز بدست بدخواهان خود ميدهد گرچه استطاعت شخصى و استغناى ذاتى پدرم او را به بىاعتنائى واداشته به اين حوادث اهميت نميدهد ولى باز مجبور است بهر وسيله باشد مقام خود را نگاهدارى كند به اين سبب نه تنها فائده از شغل روحانيت نميبرد بلكه ناچار است براى حفظ ظاهر مبلغى از مال خود را هم صرف دفاع از دشمنان بنمايد .